۱۵ سرطان ۱۴۰۴ – در مسیر بازگشت از ولایت نیمروز
صبغت‌الله علم، کارمند ساحوی مؤسسه‌ی امداد و اتحاد سیفرود

در بازگشت از مأموریت سروی و ارزیابی وضعیت مهاجرین اخراج‌شده از ایران به ولایت نیمروز، همسفری داشتم که خاطره‌اش تا همیشه در ذهنم خواهد ماند. جوانی به‌نام علی؛ باوقار، مؤدب، و پر از نیرویی که از دل رنج‌ها زاده شده بود. چهره‌اش خسته از سختی راه، اما چشمانش چون دو شعله‌ی پنهان در دل تاریکی می‌درخشید. از همان نگاه نخست، می‌شد فهمید که درونش غوغایی‌ست؛ پر از درد، اما خاموش.

در میانه‌ی راه، نسیم داغ بیابان گرد و غبار را در فضا می‌پراکند. در همان حال، علی لب به سخن گشود؛ قصه‌ای که بیش‌تر شبیه فریادی خاموش بود از اعماق یک رنج بی‌پایان.

با صدایی لرزان اما استوار گفت:
“نیمه‌شب بود. خسته از کار، بدنم کوفته، پلک‌هایم سنگین از بی‌خوابی. ناگهان مأموران ایرانی بدون هیچ هشدار یا پرسشی به اتاق یورش آوردند. هنوز فرصت جمع‌کردن لباس‌ها و وسایلم را نیافته بودم که دستانم را بستند. با الفاظ رکیک و توهین‌آمیز، مرا به زور سوار ماشین کردند و به اردوگاه مهاجرین انتقال دادند… بی‌پول، بی‌آب، بی‌غذا.”

سکوتی کوتاه میان ما نشست، اما علی ادامه داد؛ محکم، بی‌آن‌که بغض گلویش را بگیرد. گویی بارها این روایت را در ذهنش مرور کرده بود.

“سالن‌هایی که برای صد نفر طراحی شده بود، با بیش از چهارصد تن پر شده بود. جای نفس‌کشیدن نبود. گرما بیداد می‌کرد. ضعیف‌ها و بیماران یکی‌یکی از حال می‌رفتند. نه کسی صدای اعتراض را می‌شنید، نه حتی اجازه‌ی درخواست یک جرعه آب بود. تنها چاره، صبر و دعا بود؛ دعا به خداوندی که تنها شاهد رنج ما بود.”

او گفت:
“پس از ۲۴ ساعت اسارت در آن جهنم، به اجبار از هر نفر پنج میلیون تومان برای انتقال به مرز اسلام‌قلعه یا میلَک گرفته می‌شد. اگر کسی این پول را نداشت، باید از هم‌زنجیرانش در اردوگاه گدایی می‌کرد؛ وگرنه با ضربات مأموران روبه‌رو می‌شد. وقتی پول را می‌دادیم، نوبت به بازرسی می‌رسید. موبایل‌هایی که عکس یا فیلمی از ایران داشتند، شکسته می‌شدند و صاحبانشان با خشونتی غیرقابل‌وصف لت‌وکوب می‌شدند.”

سپس لحظه‌ای سکوت کرد. به دوردست خیره شد و زمزمه کرد:
“وقتی به مرز رسیدیم، با الفاظی تحقیرآمیز ما را از خاک‌شان راندند: ‘افغانی، گم شو! برنگرد! آشغال…'”

وقتی علی قصه‌اش را به پایان رساند، اشک در چشمان هر دویمان حلقه زد. اما او، همچون کوهی استوار، با همه‌ی این زخم‌ها هنوز قد برافراشته بود. به شکرانه‌ی نجاتش از آن کابوس، زبان به سپاس از خدا گشود.

من، صبغت‌الله علم، کارمند ساحوی مؤسسه‌ی امداد و اتحاد سیفرود، که برای سروی وضعیت مهاجرین به نیمروز آمده بودم، در بازگشت به هرات، همسفر این جوان شدم. علی رفت به سوی غزنی، و من راهی هرات شدم… اما خاطره‌ی چشمانش، حرف‌هایش و استواری‌اش برای همیشه در قلبم باقی خواهد ماند.