تهیه‌شده توسط: صبغت‌الله علم – کارمند ساحوی موسسه اتحاد و امداد سیفرود (SUAO)

در جریان سروی میدانی و گفت‌وگو با چندین خانواده مهاجر بازگشته از ایران، که در کوچه‌پس‌کوچه‌های نیمروز و سپس در مسیرشان به هرات مستقر شده‌اند، درد مشترکی در چهره‌ها موج می‌زد. خانواده‌هایی که سال‌ها پیش به امید لقمه‌ای نان، سایه‌ای امن و لحظه‌ای آرامش، غربت را برگزیدند؛ اما امروز، پس از سال‌ها مهاجرت، هیچ نقطه‌ای از دنیا را خانه خود نمی‌دانند.

اکنون که به وطن برگشته‌اند، با دستانی خالی و دل‌هایی پر از درد، به واقعیتی تلخ برخورده‌اند: خانه‌هایی که ویران شده، زمین‌هایی که غصب شده، و هیچ دیواری برای تکیه نمانده است. سندی در دست ندارند تا دادخواهی کنند و رؤیایی که در سال‌های دور برای بازگشت به وطن در ذهن ساخته بودند، در غبار خاک و خاکستر گم شده است.

بسیاری از فرزندان این خانواده‌ها در ایران به دنیا آمده‌اند؛ کودکانی که نه پشتو می‌دانند، نه ازبکی، و حتی ارتباطی با زبان و فرهنگ محل اصلی اجداد خود ندارند. این کودکان امروز در سرزمینی قدم گذاشته‌اند که برای‌شان بیگانه است؛ جایی که نه خانه‌ای برای ماندن دارند، نه خاطره‌ای، و نه حتی سندی که نشان دهد به این خاک تعلق دارند.

چالش بزرگ‌تر این خانواده‌ها نداشتن سرپناه و هویت مکانی است. بسیاری حتی نمی‌دانند اصل و تبار و محل زندگی اجدادشان کجا بوده است. امروز، دیگر مشکل فقط نان و آب نیست، بلکه گم شدن ریشه‌ها و بی‌خانمانی واقعی است که این خانواده‌ها را آزار می‌دهد.

مهاجرین، همچون پرستوهایی بودند که روزی پر کشیدند و رفتند. اکنون که به وطن بازگشته‌اند، نه شاخه‌ای برای نشستن دارند و نه آسمانی برای پرواز. وطن برای‌شان تنها نامی‌ست روی نقشه؛ نه نانی بر سفره‌شان است، نه سقفی بالای سرشان، و نه دستی که نوازش‌شان کند.

در جریان مصاحبه‌ای که با یکی از این پدران داشتم، کودک خردسالش با چشمانی پر از حسرت، سؤال تلخی پرسید:
«پدر، ما که به خانه برگشته‌ایم، پس خانه‌مان کجاست؟»