گزارش میدانی از نیمروز – نوشتهی صبغتالله علم، کارمند ساحوی موسسه اتحاد و امداد سیفرود (SUAO)
در ادامهٔ سرویهای میدانی در ولایت نیمروز، تصمیم گرفتم با خانوادهای تازهوارد گفتوگو کنم. میخواستم از دشواریهای مسیر داغ و سوزان زابل تا نیمروز بشنوم؛ از رنجهایی که روزگار نامهربان بر سر بیسرپناهان آورده است.
ذبیحالله و همسرش، که با چهار فرزند زیر پانزده سال به افغانستان بازگشتهاند، با شنیدن سوالم لحظهای مکث کرد. چشمانش پر از اشک شد و با صدایی بغضآلود و آمیخته با درد و ناامیدی گفت:
«از کجا برایت بگویم؟ از ظلم و ستم حکومت ایران یا از بیسرپناهی و ناآگاهیام نسبت به کشور خودم؟»
ذبیحالله که از ناحیه پای راست فلج است، گلویی پر از اندوه داشت. آوارگیاش را اینگونه روایت کرد:
«من در ایران متولد نشدهام، اما چهلوپنج سال تمام، از کودکی تا امروز، آنجا زندگی کردهام. از پدر و مادری افغانتبار و در افغانستان زاده شدهام. وقتی به افغانستان برگشتیم، خواهرم که از بیماری قلبی رنج میبرد، طاقت گرمای طاقتفرسای مسیر را نیاورد و در میانه راه بیهوش شد. اکنون در یکی از شفاخانههای نیمروز بستری است و از حال او خبری ندارم.»
در حالی که نگاهش را به زمین دوخته بود، ادامه داد:
«پسرانم هنوز خوردسالاند. خودم زمینگیرم. همسرم هیچ شناختی از محیط، رسوم و فرهنگ افغانستان ندارد. نه خیمهای داریم، نه کمپل، نه ظروف پختوپز، و نه حتی امیدی برای صبح فردا…»
دیگر نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. سکوتی سنگین و بیرحمانه بین ما حاکم شد. برای آنکه تسلی خاطری به هموطن تازهوارد داده باشم، گفتم:
«خداوند بزرگ است. حالا که به وطن برگشتهای، در کنار خانواده و اقوام، انشاءالله زندگی نو و خوبی را آغاز خواهی کرد. درد و رنج سفر را فراموش میکنی.»
اما او در پاسخ با گلویی آکنده از حسرت و درد گفت:
«پدر و مادرم در جنگهای داخلی افغانستان شهید شدند. در سن ۱۲ سالگی همراه خواهر ۹ سالهام با گروهی مسافر راهی ایران شدیم. از آن روز به بعد نه فامیلی دیدم، نه قوم و خویشی را شناختم. حتی نمیدانم زادگاهم کدام ولایت افغانستان است. تنها چیزی که در ذهنم باقی مانده، نامهای خوست و پکتیکاست… همین.»
نه آدرسی، نه نشانی، و نه هم آشیانه؟
